|
ترانه های عاشقی |
|
احساس کن احساستو... |
به نام خداوندی که عشق وآهنگ راباهم درآمیخت در ابتدا به شما خواننده ی عزیز سلام میکنم وامیدوارم در سلامت کاملی قرار داشته باشید ! این وبلاگ برای تمامی شما هایی میباشد که عاشقید یامیخواهید عاشق بشین یا عشقتون جرواجر شده ولی از همینجابهتون میگم ناراحت هیچی نباشید بابا ناسلامتی مااینجاییم دیگه ... چند پند مهم در زندگی: تذکر: لطفاً نظرات خودرا در رابطه با داستان ها واشعار زیر بیان کنید تاآنهارا به نمایش بگذاریم!!! حکایت پاره آجر ... روزی مردی ثروتمند دراتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری بهسمت او پرتاب كرد و به اتومبیل او خورد. مرد پایش را رویترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسركرفت تا او را به سختی تنبیه كند. پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمینافتاده بود جلب كند. پسرك گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آنعبور می كند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان كمك خواستم كسی توجه نكرد. برادربزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. "برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم ". مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند سوارماشینش شد و رفت. در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگرانمجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند خدادر روح مازمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقتنداریم گوش كنیم او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند. اینانتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه !!! داستان دوم: مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت :"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادابرویم" ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.. هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه؟ مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی؟" جواب زن خیلی جالب بود... زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم. بخش شعر: ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط علیرضا |
دهکده عشق از یک دوست قدیمی یا... به نام فرشته خانوم
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/28ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط علیرضا |
1
چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و
بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین
؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی
هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم.......
از یک دوست قدیمی یا... به نام فرشته خانوم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/28ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط علیرضا |
سلامی مجدد به عاشقان مخصوصاً اونایی که خیلی تنها هستن اینم دومین عکس ازمن برای یادگاری بد نیست ولی یکم قدیمیه نه زیاد ولی تقریباً۲سال پیش!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/28ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط علیرضا |
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري . عشق . دانائي . صبر . غم . ترس ....... هر كدام به روش خويش مي زيستند . تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويدتمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند و تعميرش كردند . همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند . در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شدكه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود . عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند . جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت : ثروتمندي عزيز به من كمك كن ثروتمندي گفت : متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست . عشق رو به ( غرور ) كرد وگفت:مرا نجات مي دهي؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني . عشق رو به غم كرد و گفت : اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت : متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم . در اين حين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست . از دور شهوت را ديد و به او گفت : آيا به من كمك ميكني ؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت : خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد . عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود . جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد و از او تشكر كرد . دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت : من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بياید تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي ؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي . عشق تشكر كرد و گفت : بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد ؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود . عشق با تعجب گفت : زمان؟؟!!! دانائي لبخندي زد وپاسخ داد : بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند. گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند. با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کرم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم. نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق.با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند. روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها. منو نسپار به فصل رفته ي عشق نذار کم شم من از آينده ي تو به من فرصت بده گم شم دوباره توي آغوش بخشاينده ي تو خدا به تو 2 تا پا داد تا با اونها راه بري!! 2 تا دست داد تا نگاه داري!! 2 تا گوش داد تا بشنوي!! 2 تا چشم داد تا ببيني!! ولي چرل فقط يک قلب داد؟!؟!؟!.....چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا اونو پيدا کني!!! در این هجوم بی کسی , پروانه بودن اشتباس,عاشقی اشتباس ,عشق دروغ است, ولی زندگی هنوز زیبایت !!! هر گز چشمانت را به خاطر كسي كه معني نگاهت را نمي فهمد گريان مكن!!!!! تنها تويي تنها تويي در خلوت تنهاييم تنها تو ميخوا هي مرا با اين همه رسوايي ام ديروز که فرياد زدم دوستت دارم , گفتي : نمي شنوم لطفا بلندتر. و امروز که به آرامي گفتم دوستت ندارم , گفتي هيس چرا داد مي زني؟؟؟؟؟ معرفت را باید از سیگار یاد بگیرید , با اینکه که میدونه بعد از اینکه تموم شد زیر پا لهش می کنی ولی بازم تا آخرش به پات می سوزه پسرکی دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : \" دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند\" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند !! عشق راهيست بي پايان عاشق رهگذري ديوانه ديوانه كه عاشق نيست عاشق شده ديوانه
+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط علیرضا |
چگونه بسويت بيايم؟ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشدچگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟ ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟ آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنمآری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنمو ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانیدلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ماای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرمکاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنمکاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهدو کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشمای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشیانتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينمشايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويمآری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد
+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط علیرضا |
روزی به او گفتم: در چشمانم نگاه کن و بگو دوستت دارم.روشو برگردوند و گفت:خيلی دوستت دارم چند وقت گذشت و به من ثابت شد که اون روز به من دروغ گفت.او برای هميشه رفت و من فهميدم که زبان عضو دروغگوئيست ولی چشمها هيچ وقت دوروغ نميگويندوقتي گريه ميكني ميگن بچست. وقتي خنده ميكني ميگن ديوونست. وقتي حرف ميزني ميگن پر حرفي. وقتي ساكتي ميگن عاشقي. وقتي عاشقي ميگن آخخخخخي. وقتي بخوري ميگن چقدر ميخوري. وقتي هم نخوري ميگن بازمعلوم نيست با كي بوده.توی دنيا اگه قرار بود جای چيزی باشم . دوست داشتم جای اشک رو صورت تو باشم تو چشمات متولد شم . رو پلکات جون بگيرم رو گونه ات جاری شم . رو لبات بميرم روز عشق و ديوانگی و محبت و فضولی و.... داشتن قايم موشک بازی می کردند تا نوبت به ديونگی رسيد همه رو پيدا کرد اما هرچی گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوته گل سرخ قايم شده وديونگی رو خبر کرد و اونم يک خار بزرگ برداشت و تو بوته گل سرخ فرو کرد صدای فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتن ديدن چشماش کور شده و ديونگی که خودشو مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشقو همراهی کنه و از اون روز به بعد وقتی عشق به سراغ معشوقش ميره بدی های اونو نمی بينه و ديونگی هميشه کنارشه . عشق نمی پرسه تو کی هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کني؟ فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم !
+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط علیرضا |
هیچ وقت زندگی نکن برای مردن بمیر برای زندگی کردن و این و بدون که تو این دنیا فقط یک قلب که بخاطر تو تو سینه می تپه او نم قلب خود توست لطفا برروی ادامه مطلب کلیک کنید
: ادامــه آنچه که دنبالش میگردی(کلیک کن!) :
+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط علیرضا |
سلام ...
چرا سلام میکنیم؟... به چه کسی سلام میکنیم؟...
سلام سرآغاز دوستی هاست!
پس سلام!!!!!!
سلامي به گرمي آتش و سنگيني قدم هایت و برندگي تیر نگاهت
سلامی به زیبایی رود جاری برگونه هایت و به وسعت دریای قلبت
سلامی به گرمی دستان گرمت وبه مستی یک نگاه مستت
سلام
سلام من هنوز ادامه دارد خواهد داشت ...
چقدر سلام میکنیم آیا کافیست؟
امروزه سلام کردن برای من مثل دفتر حضورغیابی شده که اگر یکبار فقط یکبارنگفتنش درتمامی صفحات غیبت خواهم خورد
...
..
.
سلام
تو به من خندیدی
و نمیدانستی من به چه دلهره
از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبانی از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی هنوز سالهاست
گردش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که
چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
.
.
.
زندگی چون برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچکیست که
انتهایش میرسد پیش خــــدا
.
.
.
.
.
.
.
.
کاشکی پرنده پر نداشت
در سراشیبی تقدیر
نام مرا
با نام تو تشنه کرده اند
و رفتنت را
بر دلم داغ نهاده اند
دریغ
از دریایی که در چشمهایت نشسته است
بی آنکه بخواهد
آیینه ها را آبی ببیند
یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب
که تکرار آبی ترین زلال ها
در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت
تو را تداعی می کند
برو به فکر من نباش
برو به پای من نسوز
برو به فکر من نباش
من یه جوری سر میکنم
زندگی رو با سختیاش........ا
با که درددل کنم؟
با کسی که پرنده بود برام؟
با کسی که اشیانه بود
دلم به چه خوش بود
کاشکی پرنده پر نداشت
از پریدن خبر نداشت
درخت باغ آرزوش
دغدغه تبر نداشت
حرف آخر:
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سروبایی نکنیم
+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط علیرضا |
سلام کن کلام توزیباست... سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود اگر كسي تو را آنطوركه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعي كسي است كه دستهاي تورابگيردولي قلب تورالمس كند بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگزبه اونخواهي رسيد زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم با سیم نازمژه هات یه عمره گیتارمی زنم نگاهتو کوک نکنی من خودمودارمی زنم چشمات اگه رو پنجرم طرحه ستاره نزنند دست خودم نیست دلمو به درودیوارمی زنم تواگه نباشی من مثل اون پسرکی که گمشده گوشه کوچه می شینم ازغم تو زارمی زنم زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است وآخرش هيچ است عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد بنام انکه اشک راآفريد تا آتش جنگلهاي عشق را خاموش کند هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند دوست دارم زير بارون گريه کنم مي دوني چرا؟ چون کسي اشکهامو نمي بينه حتي تو عزيزم اي بسته به تارو پودم من لايق عشق تو نبودم عشقي که نهفته در دلم بود در راه محبت تو کم بود سکوت تنها دوستي است که هرگز خيانت نمي کند عشق دو دستي تقديم نمي شود پس براي انکه به دستش بياري کوشش کن هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را هرگز نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را عشق تنها ميکروبي است که از راه چشم سرايت مي کند شمع سوزان توام اينگونه خامو شم نکن در کنارت نيستم اما فراموشم نکن اگر در خواب مي ديدم غم روز جدايي را به دل هرگز نمي دادم خيال اشنايي را نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره دروغ و خيانت رو هك كن__ از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن__ با صداقت و وفا و معرفت چت كن__ از زيباترين خاطره زندگي وب بگير__تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي__و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن __وبه احساسات زيبايي پي ام بده__غم رو ديلت كن__و واژه بدي رو رينيم كن__براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه) واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم... هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند اي بسته به تارو پودم من لايق عشق تو نبودم عشقي که نهفته در دلم بود در راه محبت تو کم بود بچه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني که مي خوا ستم10 مي خواستم مامانو 10 تا دوست داشتم خلا صه ته دنيا همين 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود حالا نمي دونم که دنيا چقدره نهايت دوست داشتن چندتاست ده تا بستني هم کفافمو نمي ده خيلي هم طمعه کار شده ام اما مي خوام بگم دوستت دارم مي دوني چقدر؟ به اندازه همون ده تاي بچگي انقدر از زندگاني دلگير و دلسردم که روزي اگر بميرم مر گ خود را جشن مي گيرم زندگي شهد گلي است که زنبور زمانه مي مکدش انچه مي ماند عسل خاطره ها ست هميشه کسي رو انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخواهي براي اينکه تو قلبش جا بگيري خودت رو کوچک نکني به چشمانت بياموز ؛که هرکس ارزش ديدن نداردبه دستانت بياموز ،که هرگل ارزش چيدن نداردبه قلبت بياموز که هر کس کنج آن جايي ندارد اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم زندگی چیست؟ زندگی مانند اتوبوس شلوغی است که جایی برای نشستن نیست و وقتی خلوت میشود و می خواهی بشینی راننده داد می زند پیاده شوید اخر خط است در غرور اشک من همیشه یاد تو بود در سکوت سینه فریاد تو بود چشم وقتی زیباست پرازاشک باشد اشک وقتی زیباست برای عشق باشد عشق وقتی زیباست برای توباشد تووقتی زیبا هستی که برای من باشی و ما هنگامی زیبا هستیم که برای هم باشیم در این دنیا نکردم من کناهی فقط کردم به چشمانت نگاهی اگر باشد نگاه من گناهی مجازتم کن هر طور که خواهی زندگی دو روز است یه روز با تو یه روز برعلیه تو ان روز که با توست مغرور نشو ان روزکه برعلیه توست نا امید نشو می گن قسمت ٬ گفتم نه خواستن ٬ می گن قسمت نباشه خواستن بی ارزشه٬گفتم خب نمی خوام تا قسمت بی ارزش بشه اما...قسمت لعنتی!من خواستم که نخواهم اما نشد و خواستم ٬ ولی قسمت نخواست ومن ازقسمت شکست خوردم وقسمت با ارزش شد و من.. به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد !!! بوسه تصادفي است که خسارت ندارد !!! . . . . . چيه دنبالم راه افتادي !؟ دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم می میرم می رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی...بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی عشق از دوستی پرسید : تفاوت من وتو در چیه ؟ دوستی گفت : من دیگران را باسلامی آشنا می کنم و تو با نگاهی . من آنها را با دروغ جدا می کنم و تو با مرگ هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت جيرجيرك به خرس گفت: دوست دارم، خرس ميگه: الان وقت خواب زمستانيمونه، بعد صحبت ميكنيم. خرس رفت خوابيد ولي نميدونست كه عمر جيرجيرك فقط سه روزه هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره معرفت را باید از سیگار یاد بگیرید , با اینکه که میدونه بعد از اینکه تموم شد زیر پا لهش می کنی ولی بازم تا آخرش به پات می سوزه سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستش
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط علیرضا |
در پروازم که چطور بازکنم دفتر نیم سوخته ی عشقم را درحالی که از گذشته ی آتش گرفته ام بیمناکم!چطور؟ -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.--.-. تو یک آوازی که دست های خدا آنرانوشته است به خاطر تو دلایلم را برای گریه کردن ازدست میدهم وقتی دوستان رفته باشند وقتی میهمانی تمام شده باشد ما همچنان به یکدیگر تعلق داریم =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=- قطعه ی بالا ازیک دوست خوب بنام شکیرا ازکشور کلمبیا سروده شده است امیدوارم درک کرده باشید!
+ نوشته شده در شنبه 1391/01/26ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط علیرضا |
این عکس ها زیبا هستن ولی من معتقدم هرکسی توزندگیش تصاویری داره که از همه ی اینا زیباترن!!!! نظر توچیه؟؟؟؟؟
: ادامــه آنچه که دنبالش میگردی(کلیک کن!) :
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط علیرضا |
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد... پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد...
! برروی ادامه مطلب کلیک کنید
: ادامــه آنچه که دنبالش میگردی(کلیک کن!) :
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط علیرضا |
نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکههایی رو از رو زمین جمع میکرد . بهش گفتم : کمک میخوای ؟
داستانی بسیار زیبا برای زیباترینهایی مثل تو...
بی زحمت روی ادامه مطلب کلیک کن!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط علیرضا |
وقتی مشکلت را به همسایه می گوئی ، بخشی از دلت را برایش می گشائی . اگر او روح بزرگی داشته باشد از تو تشکر میکند و اگر روح کوچکی داشته باشد تو را حقیر می شمارد .
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط علیرضا |
سر کلاس درس معلم پرسيد: هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟ تقدیم به دوستی که بهم گفت منتظر داستان جدیدم! (از تنها برای F.k)
هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد ، بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چيه؟
لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت: عشق؟
دوباره يه نيشخند زدو گفت: عشق...
برچسبها: عشق چيه, عشق, قصه, گرم
: ادامــه آنچه که دنبالش میگردی(کلیک کن!) :
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط علیرضا |
دختري بود نابينا... داستانی کوتاه ودرکمال کوتاهی بسیارزیبا آنرا بخوانید(باکلیک کردن برروی ادامه مطلب) ونظرات خودتان رابه عرض مابرسونید!!!![]()
: ادامــه آنچه که دنبالش میگردی(کلیک کن!) :
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط علیرضا |
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط علیرضا |
دختری به کوروش بزرگ گفت:من عاشقت هستم.... کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک برگشت و دید کسی نیست. کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی... (دوستان سعی کنیم کوروش پیامبر را کوروش بزرگ صدابزنیم نه کوروش کبیر !!!)
برچسبها: کوروش, دخترک, عاشق, زیباتر
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط علیرضا |

آری من هنوز تنهام...
یاروسلاوسایفرت
جمهوری چک
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/12/23ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط علیرضا |
داستان زیبای کرم وقورباغه آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند پیشناهدمن به نو...
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
: ادامــه آنچه که دنبالش میگردی(کلیک کن!) :
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/12/23ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط علیرضا |
سلام دوستان من یک سایت جدید ساختم میتونید در هرزمینه ای فعالیت داشته باشید!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/11ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط علیرضا |
دوستان
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/12/07ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط علیرضا |
چشمهایتان را باز میکنید. متوجه میشوید در بیمارستان هستید. پاها و دستهایتان را بررسی میکنید. خوشحال میشوید که بدنتان را گچ نگرفتهاند و سالم هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار میدهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق میشود و سلام میکند. به او میگویید، گوشی موبایلتان را میخواهید. از اینکه به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شدهاید و از کارهایتان عقب ماندهاید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را میآورد. دکمه آن را میزنید، اما روشن نمیشود. مطمئن میشوید باتریاش شارژ ندارد. دکمه زنگ را فشار میدهید. پرستار میآید… برای مطالعه ادامه ی داستان لطفاً برروی ادامه ی داستان کلیک کنید![]()
: ادامــه آنچه که دنبالش میگردی(کلیک کن!) :
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط علیرضا |
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت برای خواند ادامه ی داستان لطفاً بر روی ادامه ی مطلب کیک کنید!
نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت
“ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :
« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای
یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »
و چنین شد ...![]()
: ادامــه آنچه که دنبالش میگردی(کلیک کن!) :
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط علیرضا |
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید برای مشاهده برروی ادامه ی مطلب کلیک کنید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
: ادامــه آنچه که دنبالش میگردی(کلیک کن!) :
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط علیرضا |
داستانی زیبا برای توی عاشق بخون ...
: ادامــه آنچه که دنبالش میگردی(کلیک کن!) :
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط علیرضا |
اگر میتوانستم فراموشت میکردم اما.... تو در آبی آسمان به من لبخند زدی تو در خوش آوازترین ترنم آبی آب به قلبم پا گذاشتی
برچسبها: شعری زیبا از کسی که تنهایی روبه عشقش ترجیح داد
: ادامــه آنچه که دنبالش میگردی(کلیک کن!) :
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/11/03ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط علیرضا |
باعرض سلام وخسته نباشید به سال سوم دبیرستانی های عزیز مخصوصا رشته ریاضی که آخرین کسانی هستن که کنکور میدن آخه خودمم یکیشونم!
خیلی شرمنه بخدا که دیر به دیر آپ میکنما!!!!
+ نوشته شده در جمعه 1390/07/15ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط علیرضا |
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. بابا ایول حال کردم...
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم !
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/06/29ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط علیرضا |